مراتب دین و شیوه‌های دین‌داری
دریافت فایل

مراتب دین و شیوه‌های دین‌داری

اگر دین در اصول و بنیان‌های خود یکی است، پس چرا الگوهای گوناگونی از دین‌داری پدید می‌آید؟!

و اگر این الگوها بر پایهٔ تفاوت سرشت، فرهنگ و ویژگی‌های فردی آدمیان فرق می‌کند، پس چرا الگوهای مدرن دین‌داری - که علما همواره آن‌ها را نکوهیده‌اند - برخاسته از تفاوت طبیعت و محیط‌ها تلقی نشود و مانند دیگر الگوهای دین‌داری، صورتی متناسب با ارزش‌های روزگار به خود نگیرد؟!

این دو پرسش و پرسش‌هایی از این دست، همواره در بحث‌های مربوط به نسبت میان «دین» و «دین‌داری» مطرح می‌شود؛ و اکنون جای آن است که در این باره درنگ کنیم!

بی‌تردید الگوهای دین‌داری (مانند شیوهٔ عبادت، حرکت به سوی خدا و...) بر محور سرشت انسان‌ها و تفاوت‌های فرهنگی آنان می‌چرخد؛ حتی تفاوت‌های میان طبیعت زن و مرد و دیگر شگفتی‌های آفرینش نیز در این امر نقش دارد.

نکته‌ای که باید دانست این است که وجود الگوهای گوناگون دین‌داری - با این نگرش - هرگز با مفهوم کلی دین ناسازگار نیست و از دایرهٔ عمل به شریعت و التزام به کلیت آن بیرون نمی‌رود.

خدایی که پیامبرانش را با این دین فرستاده، خود نیز انسان‌ها را با سرشت‌ها، همت‌ها، دغدغه‌ها و توانمندی‌های گوناگون آفریده است. پروردگار، شریعت خود را بر پایهٔ شناختی ژرف از نفس بندگانش نازل کرده است: {أَلَا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَهُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ} [ملک: ۱۴] (آیا آن که آفریده است نمی‌داند، در حالی که او باریک‌بین و آگاه است؟!). ابوداوود و ترمذی و دیگران از ابوموسی اشعری رضی‌الله‌عنه روایت کرده‌اند که پیامبر ﷺ فرمود: «خداوند آدم را از مشتی خاک آفرید که از سراسر زمین برداشته بود؛ از این رو، فرزندان آدم به فراخورِ خاک زمین پدید آمدند: برخی سرخ‌رو، برخی سفید، برخی سیاه‌چهره و برخی در این میان؛ همچنین برخی نرم‌خو، برخی تندخو، برخی پلید و برخی نیکویند».

در این تنوع انسانی، حکمت‌هایی بزرگ و آشکار نهفته است و سازوکار هستی جز با همین ناهمگونی سامان نمی‌پذیرد؛ گرچه اینجا جای پرداختنِ مفصل به آن نیست.

به سبب همین امر، چتر دین بسیار گسترده است و نمی‌توان آن را در قالبی محدود گنجاند؛ بلکه هر کس به آن بخشی از آن تعلق می‌یابد که با سرشت و روانش سازگارتر است. امام احمد در مسند خویش از ثوبان رضی‌الله‌عنه آورده است که پیامبر ﷺ فرمود: «[در مسیر حق] پایدار و استوار باشید، هرچند هرگز نمی‌توانید تمام اعمال خیر و طاعات را به جا آورید [یا ثواب پایداری‌تان را شمارش کنید]؛ و بدانید که بهترینِ کارهای شما نماز است، و هیچ‌کس جز مؤمن بر وضو [و طهارت همیشگی] مواظبت نمی‌کند».

از این رو، سهم فرد قاطع و حازم در امر به معروف، نهی از منکر و ایستادگی در برابر ستمگر، پررنگ‌تر از بهرهٔ او در نرم‌خویی، مدارا و دلجویی از دیگران است. در نقطهٔ مقابل، انسانی که طبعی آرام و منعطف دارد، بهره‌اش از حسن خلق و الفت با مردم، به‌مراتب بیشتر از سهم او در قاطعیت و صلابت به‌موقع خواهد بود.

شخص برون‌گرا سهم بیشتری در نیکی به خلق، تلاش برای برآوردن نیازهای دیگران و به دوش کشیدن بار فروماندگان دارد؛ در حالی که انسان درون‌گرا سهمش از عبادت فردی، ذکر، علم‌اندوزی و صلهٔ رحم با خویشاوندان نزدیک بیشتر است.

فرد عمل‌گرا و پایبند به نظم و برنامه، در تعداد اذکار و عبادات روزمره و پایداری بر آن‌ها سهم پررنگ‌تری دارد؛ اما فرد رؤیاپرداز، احساسی و دگرگون‌احوال، سهمش از درک کیفیت عبادت و حاضر ساختن معانی قلبی بیشتر خواهد بود.

دامنهٔ این تفاوت‌ها حتی تا مشاغل و حرفه‌ها نیز امتداد می‌یابد؛ بازرگان یا فعال اقتصادی، با عرصه‌های انفاق، صدقه و وفای به عهد مانوس‌تر است، و پزشک با معانی مهربانی، تسکین رنج دردمندان، بردباری و شکیبایی پیوند عمیق‌تری دارد؛ و به این ترتیب...

همین‌گونه است که به روی برخی، دروازهٔ علم گشوده می‌شود اما توفیق چندانی در دلاوری و نبرد در میدان‌ها نمی‌یابند، مانند ابوهریره رضی‌الله‌عنه که پرچمدار روایت حدیث شد؛ در مقابل، گروهی چنان غرق در شجاعت و میدان‌های جهاد می‌شوند که فرصت پرداختن تمام‌عیار به قرآن و علم‌اندوزی را نمی‌یابند، همچون خالد بن ولید رضی‌الله‌عنه که شمشیر برکشیدهٔ خدا بر دشمنانش بود.

حتی بر پایهٔ حکمت و تدبیر الهی، این گوناگونی در میان بزرگان و پیشگامان صحابهٔ پیامبر ﷺ نیز آشکار بود؛ ابوبکر رضی‌الله‌عنه نرم‌خویی و مدارایی داشت که با صلابت خالد و قاطعیت عمر به آن توازن می‌بخشید، و در عمر رضی‌الله‌عنه شدت و شوری بود که آن را با حلم، مدارا و آرامش ابوعبیده تعدیل می‌کرد؛ خداوند از همگی آنان خشنود باد.

صلابت فطری عمر رضی‌الله‌عنه سبب شد تا در روز بدر، پیشنهاد رد فدیه و برخورد قاطع با اسیران را مطرح کند.[1] البته در این ماجرا، موضع او لزوماً و به‌طور مطلق حکیمانه‌تر از نگاه کسانی نبود که به ملایمت و امید به هدایت تمایل داشتند - که پیامبر ﷺ نیز در میان آنان بود - بلکه در آن موقعیت ویژه، مصلحت و حکمت با طبع استوار و پرصلابت عمر همسو شد. همین قاطعیت فطری، او را در ماجرای صلح حدیبیه به اتخاذ موضعی سوق داد که با مصلحت برتر سازگار نبود؛[2] بنابراین، سرسختی او در رویداد نخست با حق انطباق یافت، اما در واقعهٔ دوم چنین نشد؛ با آنکه او پس از ابوبکر رضی‌الله‌عنه، برترین، حکیم‌ترین و استوارترین صحابی در رسیدن به حق بود.

این معنا را در کلام پیامبر ﷺ نیز می‌توان دید؛ آنجا که شاخه‌های ایمان را برمی‌شمارد،[3] یا هنگامی که درهای بهشت را بر اساس اعمال شاخص افراد توصیف می‌کند.[4] این نکته همچنین در حدیث «ذَهَبَ أهلُ الدُثور بالدَرَجاتِ العُلی»[5] (ثروتمندان، درجات عالی را با خود بردند) ، و در کلام ایشان به ابوذر که فرمود: «تو ضعیف هستی»[6] - یعنی در امر حکومت و فرمانروایی - با وجود آنکه او را راستگوترین مردم خواند،[7] کاملاً نمایان است.

اختلاف نظر پیشینیان در برتری دادن به گوشه‌گیری یا حضور در اجتماع نیز به همین دایره بازمی‌گردد. حقیقت این است که بخش عمدهٔ روایات رسیده از سلف در برتری مطلق یکی بر دیگری، ناشی از تفاوت سرشت آنان بوده است، نه اختلاف در حکم شرع؛ زیرا هر یک از آنان به مقتضای طبع خود تمایل یافته و برای هر فرد چیزی سودمند است که شاید برای دیگری مناسب نباشد؛ هرچند دستیابی به میزان لازم از هر دو حالت - چنان‌که بیان خواهد شد - برای هر انسانی ضروری است..

از همین رو پیامبر ﷺ رفتاری را از بادیه‌نشینان می‌پذیرفت که از دیگران قبول نمی‌کرد؛ دربارهٔ مردی بادیه‌نشین که به واجبات اکتفا می‌کرد و بر آن‌ها نمی‌افزود فرمود: «اگر راست بگوید، رستگار شد»؛[8] در حالی که دربارهٔ عبدالله بن عمر، پس از رؤیای تکان‌دهنده‌ای که دیده بود، فرمود: «عبدالله چه نیک‌مردی است، اگر شب‌ها [نماز شب و تهجد] می‌خواند».[9]

این رویکرد در شیوهٔ به‌کارگیری افراد توسط پیامبر ﷺ و تشویق هر کس به عبادتی متناسب با توانش نیز دیده می‌شود؛ تا جایی که فردی را که خواب طولانی داشت، مأمور کرد تا پس از حرکت سپاه، محل فرود لشکر را وارسی کند تا چیزی جا نماند.[10]

این عرصه بسیار وسیع است و اگر بخواهیم به تفصیل آن را بیان کنیم، دفترها پر می‌شود.

همین نگاه در حکمت شریعت در تمایز میان زن و مرد نیز حاکم است؛ تشریع احکام متناسب با صلاح هر یک از آنان، سازگار با آفرینش ویژهٔ هر جنس، و هماهنگ با آمادگی‌های روحی، فکری، جسمی و عاطفی آنان سامان یافته است.

بنابراین، دین شعبه‌ها و راه‌های پرشماری دارد و هیچ انسانی نیست که نتواند در این میان، راهی برای کوشش و تقرب بیابد که با طبع و استعدادش هماهنگ باشد.

با این حال، تمامی این شاخه‌ها در یک شاهراه اصلی به هم می‌پیوندند که هیچ‌کس مجاز به انحراف از آن نیست؛ مسیری که در حصار چارچوبی استوار و نفوذناپذیر قرار دارد و هیچ‌گونه شالوده‌شکنی یا نسبی‌گرایی را برنمی‌تابد. حقیقت تکلیف شرعی، دشواری‌های بندگی، ایستادگی در برابر هوای نفس و میدانگاه راستین آزمایش و ابتلای انسان دقیقاً در همین نقطه نمایان می‌شود.

اگر قرار باشد این شاهراه اصلی سیال و دستخوش نسبی‌گرایی و انتخاب سلیقه‌ای شود، حقیقت و فلسفهٔ بنیادین دین رنگ می‌بازد؛ زیرا مفاهیمی مانند بندگی، انقیاد، تسلیم، دین‌داری - به معنای خضوع و کرنش در برابر پروردگار - و ماهیتِ آزمون‌های الهی، هرگز با نسبی‌گرایی شناور، هم‌رنگ شدن با زمانه و فروریختن اصول استوار و خطوط قرمز بنیادین سازگار نیست.

این شاهراه اصلی نیز طیفی گسترده دارد و همهٔ بخش‌های آن در یک رتبه نیست؛ بلکه از کلیات دین و مقاصد والای آن - که در رأس آن‌ها ایمان به الله و یکتاپرستی اوست - آغاز می‌شود و تا فروعِ واجبات و محرمات، و اصولِ مستحبات بزرگ امتداد می‌یابد.

از این رو، انحراف الگوهای دین‌داری مدرن - که در اندیشهٔ جریان موسوم به «اسلام نوگرا» دیده می‌شود - ناشی از قرار گرفتن در قالب تنوع شیوه‌های دین‌داری نیست؛ تنوعی که ریشه در تفاوت‌های طبیعی، شرایط زیستی و محیط‌های انسانی دارد و شریعت نیز آن را به رسمیت شناخته است؛ بلکه نقطهٔ تباهی آن‌ها در این است که آگاهانه و در پی هوای نفس، به سیال‌سازی و نسبی کردن مفاهیم بنیادین و ارکان ثابت دین دست می‌زنند. شریعت هرچند تفاوت‌های سرشتی و ناگزیر فطری را تا حدی در نظر می‌گیرد که رنجِ مشقت‌های کمرشکن برداشته شود و آسان‌گیری و گشایش احکام الهی آشکار گردد، اما هرگز به دنبال هواهای نفسانی که انسان را به هر وادی می‌کشاند، حرکت نمی‌کند.

اگر قرار بود شریعت بر پایهٔ خواسته‌های نفسانی مردم و تمایلات و طبایع گوناگونشان بنا شود، همان‌طور که پیش‌تر گذشت، مفهوم تکلیف و دین فرومی‌ریخت و اصل ایمان رنگ می‌باخت؛ از همین رو رسول خدا ﷺ فرمود: «هیچ‌یک از شما مؤمن [واقعی] نمی‌شود مگر آنکه خواسته‌اش پیرو چیزی باشد که من آورده‌ام». بنابراین، جان‌مایهٔ ایمان، تسلیم ساختن هوای نفس در برابر اصول بنیادین شریعت است. در نقطهٔ مقابل این ایمان، کشاندن اجباری شریعت و تحریف و تاویل ناروای آن جای دارد تا احکام الهی همسو با تمایلات نفسانی درآید؛ و از آنجا که ذات شریعت با چنین انحرافی سر سازگاری ندارد، مدعیان این رویکرد ناچار می‌شوند گام‌به‌گام احکام آن را تغییر دهند تا سرانجام روایتی پراگماتیستی پدید آورند که با هوای نفس همخوانی داشته و در برابر آن تسلیم باشد؛ اما این نسخه، همان دین - و حتی دین‌داری - راستینی نیست که محمد ﷺ بدان مبعوث شد.

هوای نفس نیز گستره‌ای بسیار پهناور دارد؛ هرگونه گریختن از دشواری‌ها و امور ناخوشایند در دایرهٔ آن می‌گنجد: {كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتَالُ وَهُوَ كُرْهٌ لَّكُمْ} [بقره: ۲۱۶] (نبرد بر شما مقرر شد، در حالی که برایتان ناگوار است). از مصادیق این امور ناخوشایند می‌توان به فشارهای سیاسی، اجتماعی، فکری، رنج تنهایی و غربت، مخالفت با اکثریت جامعه، و چشم‌پوشی از زرق‌وبرق دنیا اشاره کرد.

به آغاز سخن بازگردیم...

فرد قاطع و حازم، مکلف به رعایت حداقلی از گشاده‌رویی، مدارا و حسن خلق است، حتی اگر طبعش به این وادی کشش نداشته باشد؛ و شخص ملایم و نرم‌خو موظف به رعایت حداقلی از صلابت و قاطعیت در راه حق است، حتی اگر درهای این ویژگی به روی او گشوده نشده باشد. همین قاعده دربارهٔ انسان درون‌گرا و برون‌گرا، پزشک و بازرگان، و تمامی سنخ‌ها و سرشت‌هایی که برشمردیم جاری است.

بنابراین، دین امری نسبی و سیال نیست؛ با این حال، احکام شریعت نیز همگی در یک مرتبه قرار ندارند؛ بلکه در شریعت مقاصد کلان و ارکان بنیادینی وجود دارد؛ سپس واجباتی هست که برخی مؤکدتر و به هستهٔ مرکزی شریعت نزدیک‌تر از برخی دیگرند؛ پس از آن مستحبات و مکروهات کلیدی جای دارند؛ و بعد از آن گسترهٔ بسیار پهناوری از مستحبات، اولویت‌ها و راه‌های اجتهاد وجود دارد که نمی‌توان همهٔ آن‌ها - یا دست‌کم درجات والایش - را در انحصار گرفت؛ در نتیجه یکی کمتر بهره می‌برد و دیگری بیشتر، و دقیقاً همین جاست که تاثیرپذیری پذیرفته‌شده از تفاوت طبایع، فرهنگ‌ها و عرف‌ها معنا پیدا می‌کند؛ و سرانجام، قلمرو وسیع‌تری به نام مباحات قرار دارد.

آنچه گذشت، اشاره‌ای گذرا بود؛ و باید دانست که تمام این مباحث همواره بر زبان فقیهان و طبیبان شریعت جاری بوده است، هرچند نه با این تعابیر و اصطلاحات امروزی. خداوند برتر و داناتر است و اوست که به راه راست رهنمون می‌شود.

کریم حلمی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

[1] امام احمد در مسند خود روایتی مفصل از عمر رضی‌الله‌عنه آورده که در آن فرموده است: «چون آن روز [روز بدر] فرارسید و دو سپاه رویارو شدند، خداوند عزوجل مشرکان را شکست داد؛ هفتاد تن از آنان کشته و هفتاد نفر دیگر اسیر شدند. در این هنگام رسول خدا ﷺ با ابوبکر، علی و عمر مشورت کرد. ابوبکر گفت: ای پیامبر خدا، اینان پسرعموها، خویشاوندان و برادران ما هستند؛ من چنین مصلحت می‌دانم که از آنان فدیه بگیری، تا هم این فدیه مایهٔ توانمندی ما در برابر کافران شود و هم امید است که خداوند هدایتشان کند و بازوی ما گردند. رسول خدا ﷺ فرمود: «نظر تو چیست ای پسر خطاب؟» گفتم: به خدا سوگند نظر من با نظر ابوبکر یکی نیست؛ بلکه به باور من، فلانی -خویشاوند نزدیک عمر- را در اختیار من بگذار تا گردنش را بزنم، عقیل را به علی بسپار تا گردنش را بزند، و فلانی برادر حمزه را به او واگذار تا گردنش را بزند، تا خداوند بداند که در دل‌های ما هیچ نرمش و دلسوزی‌ای نسبت به مشرکان وجود ندارد؛ چرا که اینان بزرگان، پیشوایان و فرماندهان کفر هستند. اما رسول خدا ﷺ دیدگاه ابوبکر را ترجیح داد و نظر مرا نپسندید؛ پس از آنان فدیه گرفت.

چون بامدادِ فردا فرارسید، عمر گفت: به حضور پیامبر ﷺ رفتم و دیدم ایشان و ابوبکر هر دو نشسته‌اند و می‌گریند. گفتم: ای رسول خدا، به من بگو چه چیز تو و یارت را به گریه انداخته است؟ اگر گریه‌ام آمد، گریه می‌کنم وگرنه به خاطر گریهٔ شما خود را به گریه می‌زنم. پیامبر ﷺ فرمود: «به سبب فدیه‌ای که یارانت به من پیشنهاد کردند می‌گریم؛ همانا عذاب شما نزدیک‌تر از این درخت - و به درختی نزدیک اشاره فرمود - به من عرضه شد.» و خداوند عزوجل این آیات را نازل کرد: {مَا كَانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَكُونَ لَهُ أَسْرَى حَتَّى يُثْخِنَ فِي الْأَرْضِ} تا آنجا که می‌فرماید: {لَوْلَا كِتَابٌ مِنَ اللَّهِ سَبَقَ لَمَسَّكُمْ فِيمَا أَخَذْتُمْ} [انفال: ۶۷ - ۶۸]؛ یعنی به خاطر فدیه‌ای که گرفتید؛ سپس غنایم را برای آنان حلال گردانید».

[2] امام احمد در مسند خود روایتی طولانی از مِسوَر بن مَخرَمه و مروان بن حَکَم آورده است که ماجرای حدیبیه و صلح را بازگو می‌کنند. در این روایت آمده است: «... سهیل بن عمرو آمد؛ چون پیامبر ﷺ او را دید فرمود: «این قوم با فرستادن این مرد، خواستار صلح شده‌اند.» هنگامی که نزد رسول خدا ﷺ رسید، با یکدیگر سخن گفتند و گفت‌وگو را به درازا کشاندند و چانه‌زنی کردند تا سرانجام کارِ صلح میانشان سامان گرفت. چون کار تمام شد و جز نوشتن پیمان‌نامه چیزی نماند، عمر بن خطاب برخاست، نزد ابوبکر رفت و گفت: ای ابوبکر، مگر او پیامبر خدا ﷺ نیست؟ مگر ما مسلمان نیستیم؟ مگر آن‌ها مشرک نیستند؟ ابوبکر گفت: آری. عمر گفت: پس چرا در دینمان خواری و سازش نشان دهیم؟ ابوبکر گفت: ای عمر، هر جا که پیامبر پای نهاد همان‌جا گام بردار، چرا که من گواهی می‌دهم او رسول خداست. عمر گفت: من نیز گواهی می‌دهم. سپس عمر نزد رسول خدا ﷺ رفت و گفت: ای رسول خدا، مگر ما مسلمان نیستیم؟ مگر آنان مشرک نیستند؟ پیامبر ﷺ فرمود: «آری.» عمر گفت: پس چرا در دینمان تن به ذلت دهیم؟ فرمود: «من بنده و فرستادهٔ خدایم، هرگز از فرمان او سرپیچی نمی‌کنم و او هرگز مرا تباه نخواهد ساخت.» عمر بعدها گفت: از بیم سخنانی که در آن روز بر زبان راندم، همواره روزه می‌گرفتم، صدقه می‌دادم، نماز می‌خواندم و برده آزاد می‌کردم تا شاید امید خیری برایم باشد».

همچنین در ادامهٔ این روایت آمده است: «در حالی که رسول خدا ﷺ پیمان‌نامه را می‌نوشت، ناگاه ابوجَندَل، فرزند سهیل بن عمرو، با زنجیرهایی که بر دست‌وپایش بود و توانسته بود بگریزد، نزد رسول خدا ﷺ آمد... چون سهیل، پسرش ابوجندل را دید، به سویش رفت، سیلی‌ای به صورتش زد و گفت: ای محمد، پیش از آنکه این جوان نزدت آید، کار میان من و تو فیصله یافته بود. فرمود: «راست گفتی.» سپس سهیل گریبان ابوجندل را گرفت. ابوجندل با بلندترین صدا فریاد زد: ای مسلمانان، آیا مرا به سوی اهل شرک بازمی‌گردانید تا مرا در دینم شکنجه و گمراه کنند؟! این سخن، اندوه و پریشانی مردم را افزون ساخت. در این هنگام رسول خدا ﷺ فرمود: «ای ابوجندل، شکیبایی کن و پاداش آن را از خدا بخواه؛ چرا که خداوند برای تو و ستمدیدگانی که همراهت هستند گشایش و راه نجاتی پدید خواهد آورد. ما با این قوم پیمان بسته‌ایم، به آنان تعهد داده‌ایم و آنان نیز به ما تعهد داده‌اند، و ما هرگز پیمان‌شکنی نمی‌کنیم.» عمر بن خطاب به سوی ابوجندل شتافت، در کنارش گام برمی‌داشت و می‌گفت: ابوجندل، صبور باش؛ اینان مشرکانی بیش نیستند و خونِ هر یک از آنان مانند خون سگی است؛ و دستهٔ شمشیر را به او نزدیک می‌کرد. عمر می‌گفت: امید داشتم شمشیر را برگیرد و پدرش را با آن بزند؛ اما ابوجندل حرمت پدرش را نگاه داشت و حکم صلح به اجرا درآمد...».

[3] برای نمونه، در حدیث ابوهریره رضی‌الله‌عنه در صحیح آمده است: «ایمان هفتاد و اندی شاخه دارد؛ برترینِ آن گفتن لا إله إلا الله، و پایین‌ترینش برداشتن خاری و گزندی از سر راه مردم است؛ و حیا نیز شاخه‌ای از ایمان به شمار می‌آید».

[4] بخاری از ابوهریره رضی‌الله‌عنه روایت کرده است که پیامبر ﷺ فرمود: «هر کس دو جفت از کالایی را در راه خدا ببخشد، از درهای بهشت فراخوانده می‌شود که: ای بندهٔ خدا، این خیری بزرگ است! پس هر که اهل نماز بوده از دروازهٔ نماز، هر که اهل جهاد بوده از دروازهٔ جهاد، هر که اهل روزه بوده از دروازهٔ ریان، و هر که اهل صدقه بوده از دروازهٔ صدقه فراخوانده می‌شود». ابوبکر رضی‌الله‌عنه گفت: پدر و مادرم به فدایت ای رسول خدا، هرچند برای کسی که از یکی از این درها خوانده شود نیازی به دیگر درها نیست، اما آیا کسی هست که از همهٔ این دروازه‌ها فراخوانده شود؟ پیامبر ﷺ فرمود: «آری، و امید دارم تو از آنان باشی.»

[5] امام مسلم از ابوهریره رضی‌الله‌عنه روایت کرده است که فقرای مهاجر نزد رسول خدا ﷺ آمدند و گفتند: ثروتمندان، درجات عالی و نعمت‌های پایدار را با خود بردند! پیامبر فرمود: «مگر چه شده است؟» گفتند: آنان همانند ما نماز می‌گزارند و مانند ما روزه می‌گیرند، اما صدقه می‌دهند و ما توان صدقه دادن نداریم، و برده آزاد می‌کنند در حالی که ما توانش را نداریم. رسول خدا ﷺ فرمود: «آیا چیزی به شما نیاموزم که با آن به کسانی که پیش از شما رفته‌اند برسید و بر آیندگان سبقت گیرید، و هیچ‌کس از شما برتر نشود مگر آنکه مانند شما عمل کند؟» گفتند: آری ای رسول خدا! فرمود: «پس از هر نماز، سی‌وسه بار سبحان‌الله، سی‌وسه بار الله‌اکبر، و سی‌وسه بار الحمدلله بگویید.» ابوصالح راوی حدیث می‌گوید: فقرای مهاجر دوباره نزد رسول خدا ﷺ بازگشتند و گفتند: برادران ثروتمندمان از کار ما باخبر شدند و همانند ما عمل کردند! پیامبر ﷺ فرمود: «این فضل الهی است که به هر کس بخواهد ارزانی می‌دارد.»

[6] امام مسلم از ابوذر رضی‌الله‌عنه روایت کرده که گفت: گفتم: ای رسول خدا، آیا مرا به امارت و کاری نمی‌گماری؟ دست مبارکش را بر شانه‌ام زد و فرمود: «ای ابوذر، تو ضعیفی، و فرمانروایی امانتی است که روز قیامت مایهٔ رسوایی و پشیمانی خواهد بود؛ مگر برای کسی که آن را به حق بپذیرد و وظیفه‌ای را که بر دوش دارد به درستی ادا کند».

[7] از راه‌های گوناگون روایت شده است که پیامبر ﷺ فرمود: «آسمان سایه نیفکنده و زمین در بر نگرفته کسی را که در گفتار، راستگوتر از ابوذر باشد».

[8] شیخین (بخاری و مسلم) از طلحه بن عبیدالله رضی‌الله‌عنه روایت کرده‌اند که مردی بادیه‌نشین با موهایی پریشان نزد رسول خدا ﷺ آمد و گفت: ای رسول خدا، به من بگو خداوند چه اندازه نماز بر من واجب کرده است؟ فرمود: «نمازهای پنج‌گانه، مگر آنکه بخواهی عمل مستحبی بر آن بیفزایی.» گفت: به من بگو چه مقدار روزه بر من واجب شده است؟ فرمود: «ماه رمضان، مگر آنکه بخواهی روزهٔ مستحبی بگیری.» گفت: به من بگو خداوند چه اندازه زکات بر من واجب کرده است؟ راوی می‌گوید: رسول خدا ﷺ احکام شریعت اسلام را به او آموخت. مرد گفت: سوگند به آنکه تو را گرامی داشت، نه چیزی بر این‌ها می‌افزایم و نه ذره‌ای از آنچه خداوند بر من واجب کرده می‌کاهم. رسول خدا ﷺ فرمود: «اگر راست بگوید، رستگار شد؛ (یا فرمود: اگر راست بگوید، به بهشت وارد شد).»

[9] شیخین از ابن‌عمر رضی‌الله‌عنه روایت کرده‌اند که گفت: در روزگار پیامبر ﷺ هر کس خوابی می‌دید، آن را برای پیامبر ﷺ بازگو می‌کرد؛ من نیز آرزو داشتم خوابی ببینم تا برای ایشان تعریف کنم. جوانی مجرد بودم و در زمان رسول خدا ﷺ در مسجد می‌خوابیدم. در خواب دیدم که گویا دو فرشته مرا گرفتند و به سوی آتش دوزخ بردند؛ ناگاه دیدم دوزخ همچون چاهی مدور، با سنگ چینه‌بندی و مهار شده است و دو ستون [در کناره‌اش] مانند دو ستون چاه دارد، و در آن مردمی بودند که آنان را شناختم؛ پس پیاپی گفتم: «أعوذ بالله من النار، أعوذ بالله من النار، أعوذ بالله من النار» (از آتش به الله پناه می‌برم). سپس فرشتهٔ دیگری به دیدار آن دو آمد و به من گفت: بیم مدار [تو اهل آن نیستی]. من این خواب را برای خواهرم حفصه بازگفتم و او نیز آن را برای پیامبر ﷺ تعریف کرد. پیامبر فرمود: «عبدالله چه نیک‌مردی است، اگر شب‌ها نماز می‌خواند!» سالم فرزند ابن‌عمر می‌گوید: پس از آن خواب، عبدالله جز اندکی از شب را نمی‌خوابید.

[10] سُهیلی در «الروض الأنف» می‌نویسد: «و در آن - یعنی حدیث افک - از صفوان بن مُعَطَّل یاد شده که کنیه‌اش ابوعمرو بود. او در انتهای سپاه حرکت می‌کرد تا وسایلی را که از مسلمانان بر زمین می‌افتاد گرد آورد و به آنان برساند؛ از همین رو در ماجرایی که اهل افک آن سخنان را گفتند، از لشکر بازمانده بود. البته برای عقب ماندن او دلیل دیگری نیز نقل شده و آن اینکه وی خواب‌آلود و سنگین‌خواب بود و تا مردم کوچ نمی‌کردند بیدار نمی‌شد. گواه درستی این نکته، حدیث ابوداود است که می‌گوید: همسر صفوان نزد پیامبر ﷺ از او شکایت کرد و از جمله گفت که او نماز صبح را به وقت نمی‌خواند. صفوان گفت: ای رسول خدا، من فردی خواب‌سنگین هستم و تا خورشید ندمد بیدار نمی‌شوم! پیامبر ﷺ فرمود: هر وقت بیدار شدی نماز بخوان». آنچه از جمع میان این دو علت برمی‌آید این است که رسول خدا ﷺ به سبب همین سنگینی خواب و دیر بیدار شدن، او را مسئول بخش عقبهٔ سپاه قرار داد تا از این ویژگی برای خدمت‌رسانی بهره ببرد.

0 نظرات
افزودن دیدگاه

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.